تبلیغات
سرگرمی - مطالب داستان کوتاه
منوی اصلی
سرگرمی
مطالب طنز | مطالب جالب
  • محمد محمدی جمعه 14 مهر 1396 12:03 ب.ظ نظرات ()
    روزی پیرمردی قمارباز احضاریه ای از اداره مالیات دریافت كرد که در آن نوشته شده بود: در روزی مشخص برای تعیین مالیاتش باید به اداره برود. صبح روز مورد نظر او به

    همراه وكیلش به اداره مالیات رفت.كارمند مالیات از او پرسید که این پول هنگفت را از چه راهی بدست اورده تا برایش مالیات تعیین كند.

    پیرمرد جواب داد: من در تمام زندگی مشغول قمار بوده ام تمام این دارایی را از قمار بدست اورده ام. كارمند گفت:محال است این همه از راه قمار بدست آمده باشد یعنی

    شما هیچگاه نباخته اید! پیرمرد گفت: اگر دوست داشته باشید به شما در یك نمایش كوچک نشان خواهم داد. و سپس ادامه داد: من حاضرم با شما سر هزاردلار شرط ببندم

    که چشم راست خود را با دندان گاز خواهم گرفت...

    کارمند گفت: اینكارمحال است.حاضرم شرط ببندم.پیرمرد بلافاصله چشم راست خود را که مصنوعی بود درآورد و با دندان گرفت.کارمند از شگفتی دهانش باز ماند و پیرمرد

    ادامه داد: حالا حاضرم با شما سر دو هزار دلار شرط ببندم که اینبار چشم چپ خودم را با دندان گاز بگیرم. كارمند با خود گفت: امکان ندارد ان یكی چشمش هم مصنوعی باشد

    چرا که بدون عصا آمده و میتواند ببیند لذا شرط را پذیرفت. پیرمرد دندانهای مصنوعیش را درآورد و روی چشم چپش گذاشت و گاز گرفت.

    کارمند بسیار ناراحت و از اینكه سه هزار دلار باخته بود بسیار برافروخته بود... وكیل هم شاهد این ماجراها بود. پیرمرد گفت: حالا میخواهم ٦هزار دلار با شما شرط ببندم که كار

    سختتری انجام دهم...من آنسوی میز شما سطلی قرار میدهم و خود این سوی میز میایستم و به درون سطل ادرار میكنم بدون آنكه قطره ای از آن به زمین بریزد. كارمند

    گفت: محال است بتوانی و قبول كرد. پیرمرد پشت میز ایستاد و علیرغم تلاش تمام ادرارش روی میز ریخت همه میزش را آلوده كرد. كارمند با خوشحالی فریاد زد: میدانستم

    که موفق نمیشوی... در این هنگام وکیلی ك همراه پیرمرد بود با دو دست سرخود راگرفت.کارمند پرسید: اتفاقی افتاده است؟!

    وكیل گفت:صبح که میخواستیم به اینجا بیاییم پیرمرد با من سر ٢٥هزار دلار شرط بست که روی میز شما ادرار خواهد كرد و شما نه تنها ناراحت نمیشوید بلكه از اینكار خوشحال هم خواهید شد.!
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی جمعه 14 مهر 1396 12:01 ب.ظ نظرات ()
    چراپرویزپرستویی درفرودگاه خجالت زده شد؟؟؟؟


    دراین یادداشت آمده است: ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟
    کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»
    به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن.
    آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
    گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.»
    در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»
    گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»
    گفتم: «بگو چقدر؟»
    گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»
    گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»
    گفت: «یا علی.»
    با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود.
    سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.»
    گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!»
    نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.
    گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟»
    واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار و اراده‌ای مستحکم.
    مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا.....
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی جمعه 14 مهر 1396 12:01 ب.ظ نظرات ()

    عصبی و بی قرار پله ها را دوتا یکی طی میکرد. به قصد انتقام آمده بود
    انتقام بابت خیانت های همیشگی که در ذهنش بالا و پایین میپرید.
    نفسهایش تند و بی قرار و دستش دور جسمی سخت محکم گره خورده بود. با دیدن یک جفت کفش مردانه پشت در خانه اش اختیار از کف داد،در را باز ضربه محکمی باز کرد. همسرش را با موهای آرایش داده و لباس نسبتا باز در حالیکه گونه مردی را میبوسید دید.
    مرد آشنا بود اما ذهن پر از حرص و خسته اش توانایی یادآوری را نداشت.
    زن با دیدن شوهرش در آن حال خنده روی لبهایش ماسید مرد اخمش را بیشتر در هم کشید و دستش را به دور جسم سخت محکم تر کرد، جلو رفت، یقه مرد غریبه را گرفت و خشمگینانه فریاد زد.
    همسرش لب میزد اما صدایی نمیشنید
    از سکوت مردک م ت ج ا و ز به حریم خانه اش کلافه و مشتی به صورتش کوبید. زن حمایتگرانه میان دو مرد سینه ستبر کرد
    همین حمایت کافی بود تا عصبانیت به حد اعلا برسد و او به سمتی پرتاب شود. ناگهان
    سگ سیاه و مخوفی از ناکجا ظاهر و به سمت مرد خشمگین یورش برد.
    مرد به سرعت چاقو را تا دسته به سینه مرد متجاوز که به حمایت از سگ مخوف به او حمله کرده بود فرو برد و بی توجه به خون سرخ میان دستانش به طرف سگ رفت و آنقدر گلویش را فشرد که از روزه افتاد
    خانه در سکوت مطلق فرو رفته بود. مرد سرمست از لذت انتقام روی زمین سرخورد و آرام چشمانش را بست،گویی در خوابی عمیق فرو رفته بود. وقتی چشم گشود شب شده بود
    نگاهی به اطراف انداخت
    یک چاقو تا دسته میان سینه پسر ۱۸ساله اش که برای مرخصی یک روزه از سربازی آمده بود جاخوش کرده بود همسرش درحالیکه برکه ای خون زیر سر داشت و رنگی به رو نداشت کنار دیوار خوابیده بود لکه های خون روی پیراهنش به او دهن کجی میکرد.
    ناباورانه به سمت جسم سیاه رنگ و مچاله شده رفت
    چشمانش از تعجب و وحشت گشادشده بود
    دختر کوچولوی سه ساله اش بود که با ریختن موهای به رنگ شبش در اطراف صورتش چون جسم سیاه به نظر می آمد
    چرخاندش
    روی گردنش جای دستان پرفشاری دیده میشد
    صورت قشنگش کبود و چشمان سیاهش به طرز وحشتناکی از حدقه بیرون زده بود.
    کمتر از یک ساعت بعد بعد از انتقال اجساد به پزشکی قانونی مرد شکست خورده در حالیکه دستبند به دست داشت از خانه اش خارج شد
    خانه ای که روزی مامن امن خانواده ۴نفره اش بود
    او جانی نبود... قاتل نبود... دیوانه نبود... او فقط شیشه مصرف کرده بود... 
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی جمعه 14 مهر 1396 12:01 ب.ظ نظرات ()
    حضرت فاطمه از پیامبر درخواست انگشتری کرد ، پیامبر فرمود وقتی نماز صبح خواندی از خداوند تقاضای انگشتری کن ، برآورده می شود. حضرت زهرا ( س ) نیز چنین کردند و درخواست خود را ابراز نمودند ، صدایی شنیدند که آنچه از من خواستی در زیر جانماز است ، بلند کرد دید انگشتری یاقوت و با ارزش است. آن را در انگشت کرد

    شب در خواب دید وارد بهشت شده سه قصر دید که در بهشت مانند نبود ، پرسید این قصرها مال کیست ؟ گفتند مال فاطمه دختر پیغمبر( ص ) وارد یکی از قصرها شد ، دید که در آنجا تختی است که دارای سه پایه است. پرسید چرا این تخت سه پایه دارد ؟ گفتند: چون صاحب آن انگشتری از خداوند درخواست کرده بود یکی از پایه ها را برای او انگشتر ساخته اند. صبح جریان خواب خود را برای پیامبر نقل کرد :


    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی جمعه 14 مهر 1396 12:00 ب.ظ نظرات ()
    در مدینه مرد دلقكى بود كه با رفتار خود مردم را مى خندانید، ولى خودش ‍ مى گفت :
    من تاكنون نتوانسته ام این مرد ((على بن حسین )) را بخندانم .
    روزى امام به همراه دو غلامش رد مى شد، عباى آن حضرت را از دوش ‍ مباركش برداشت و فرار كرد! امام به رفتار زشت او اهمیت نداد. غلامان عبا را از آن مرد گرفته و بر دوش حضرت انداختند.
    امام پرسید:
    این شخص كیست ؟
    گفتند:
    دلقكى است كه مردم را با كارهایش مى خنداند.
    حضرت فرمود:
    به او بگویید: ((ان لله یوما یخسر فیه المبطلون )) خدا را روزى است كه در آن روز بیهوده گران به زیان خود پى مى برند.
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی جمعه 14 مهر 1396 12:00 ب.ظ نظرات ()
    مردی را به جرم قتل نزد کورش آوردند
    پسران مقتول خواهان اجرای حکم شدند

    ﻗﺎﺗﻞ ﺍﺯﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ کاری ﻣﻬﻢ برای ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ۳ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ.
    ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟
    ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ نگاه ﮐﺮﺩ ﻭ گفت : ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ.
    ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ :ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
    ﺁﺭﺍﺩگفت :ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ.
    ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍمیﮑﻨﯿﻢ!
    ﺁﺭﺍﺩ گفت :ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ.
    ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ و ۳ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ.


    اﻧﺪﮐﯽ پیش ﺍﺯﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ.
    کورش ﺑﺰﺭﮒ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟
    ﻗﺎﺗﻞ پاسخ ﺩﺍﺩ :ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
    ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟
    ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ مهرورزی ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
    ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ می ترﺳﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.

    این نوشته را گذاشتم زیرا می ترسم كه بگویند گذشته ایران از یاد مردم ایران رفته است...
    به یاد داشته باشید که میتوانیم دوباره بسازیم و آغاز کنیم فرهنگ پدران و مادرانمان را
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی شنبه 25 شهریور 1396 09:46 ق.ظ نظرات ()

    داستان کودکانه ی خجالت پسر کوچولو

    مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
    داستان کودکانه ی خجالت پسر کوچولو

     احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت. احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه فکر می کرد که اگه بقیه


    بچه ها دستش رو ببینن مسخره اش می کنن بخاطر همین همیشه خجالت می کشید و دوست نداشت که با هم سن و سال های خودش بازی کنه.


    یه روز احسان به مامانش گفت: من دیگه پارک نمیام. مامان احسان گفت: چرا پسرم؟ احسان گفت: من خجالت می کشم با بچه ها بازی کنم آخه اگه برم پیششون اون ها من رو بخاطر لکی که روی دستم هست مسخره می کنن. مامان احسان گفت: تو از کجا میدونی که بچه ها مسخره ات می کنن؟ مگه تا حالا رفتی با بچه ها بازی کنی؟ احسان جواب داد: نه.


    مامان احسان کوچولو اون رو بغل کرد و گفت: حالا فردا که رفتیم پارک با هم می ریم پیش بچه ها تا ببینی اون ها تو رو مسخره نمی کنن ودوست دارن که باهات بازی کنن.


    روز بعد وقتی احسان و مامانش رسیدن به پارک باهم رفتن پیش بچه ها. مامان احسان به بچه هایی که داشتن با هم بازی می کردن سلام کرد وگفت: بچه ها این آقا احسان پسر من و اومده که با شما بازی کنه. یکی ازبچه ها که از بقیه بزرگ تر بود جلو اومد و رو به احسان کوچولو گفت: سلام اسم من نیماست، هر روز تو رو می دیدم که با مامانت میای پارک اما هیچ وقت ندیدم که بیای با ما بازی کنی حالا اگه دوست داری بیا تا با بقیه بچه ها آشنا


    بشی. احسان کوچولو به مامانش نگاهی کرد و رفت. بعد از مدتی مامان احسان رفت دنبالش تا با هم برگردن خونه. وقتی احسان کوچولو مامانش رو دید با خوشحالی دوید سمت مامانش و گفت: مامان من با بچه ها بازی


    کردم و خیلی خوش گذشت تازه هیچ کس هم من رو مسخره نکرد. مامان احسان لبخندی زد وگفت: دیدی پسرم تو هم می تونی با بچه ها بازی کنی و هیچ کس مسخره ات نمیکنه. همه بچه ها با هم فرق هایی دارن اما این باعث نمیشه که نتونن با هم باشن و با هم دیگه بازی کنن.از اون روز به بعد احسان کوچولو دوست های تازه ای پیدا کرده بود که در کنار اون ها بهش خوش می گذشت و در کنار هم خوشحال بودن.


    منبع : پارس ناز
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی شنبه 25 شهریور 1396 09:42 ق.ظ نظرات ()

    داستان کوتاه : شانس

    داستان کوتاه و جالب (شانس)

    مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد، در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد.
     
    باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد.

    جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

    سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد. اما………گاو دم نداشت!!!!

    نتیجه داستان:

    زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.!

     منبع : پارس ناز
    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی شنبه 25 شهریور 1396 09:31 ق.ظ نظرات ()

    داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه

    مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
    داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه

    داستان آموزنده و خواندنی آش نذری ناصرالدین شاه 

    داستان خوشگل و آموزنده از شاه سرشناس ایرانی ناصرالدین شاه قاجار برای شما داریم که واقعا خواندنی هست و میتواند درس زندگی به ما دهد.

     

    ناصرالدین شاه سالی یکبار آش نذری می پخت و خودش در مراسم طبخ آش حضور می یافت تا ثواب ببرد. رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می شدند و هر یک کاری انجام می دادند. خلاصه هر کس برای تملق وتقرب پیش ناصرالدین شاه مشغول کاری بود. خود شاه هم بالای بالکن می نشست و قلیان می‌کشید

     

    و از بالا نظاره گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه در اتمام کار فرمان می داد به در منزل هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او می بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستدکسانی راکه خیلی می‌خواستند تحویل بگیرند روی آش آن ها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح هست آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد

     

    کمتر ضرر میکرد و آن که مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب روغن رویش ریخته شده دریافت می‌کرد حسابی بدبخت می شد.به همین علت در طول سال اگر آشپزباشی با یکی از اعیان یا وزرا دعوایش می شد به او میگفت بسیار مفید بهت حالی میکنم جهان دست کیه… آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.

     منبع : پارس ناز

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی شنبه 25 شهریور 1396 09:30 ق.ظ نظرات ()

    داستان مثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

    مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
    داستان مثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

    داستان مثل خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو 

    امروز سراغ ضرب المثل مشهوری رفته ایم که هنگام همرنگ شدن افراد با جماعت به کار می‌رود و داستان آن را برای شما نقل میکنیم. خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو کنایه از افراد دانا و فهمیده به تحمل افراد ساده و خوش باور

     

    بر اثر بلای آسمانی تمامی مردم شهری دیوانه شدند به جز یک نفر، که قبلا از آن شهر خارج شده بود. همین که به آن جا برگشت دید مردم همه ی لخت و برهنه گشته، خندان و رقص کنان دنبال یکدیگر می دوند، بعضی از در و دیوار بالا می‌روند، عده ای یکدیگر را به باد فحش و کتک میگیرند و هر یک به نحوی از خود دیوانگی نشان می‌دهند.

     

    بیچاره حیران در گوشه ای ایستاده و شاهد این منظره بود که ناگهان یکی از دیوانگان به او نزدیک شد. چون وی را دارای لباس دید، به او نگاه کرد و سپس فریاد برکشید: هی دیوانه را … جمعیت نیز وی را هل می دادند و می کشیدند و میگفتند: هی دیوانه را… هی دیوانه را… بیچاره مرد دید چاره ای ندارد مگر این که او نیز هم رنگ جماعت بشود

     

    تا از آزار و اذیت آنان نجات پیدا کند و همان طوری که وی را می کشیدند و می بردند تدریجی توانست لباسهایش را یکی یکی درآورد تا این که او نیز مثل آن ها لخت شود.سپس او نیز بالا و پایین پرید و گفت: هی دیوانه را.. هی دیوانه را..همین که دیوانگان این اثر را از او دیدند آزادش کردند و از اطراف او پراکنده شدند و آن بیچاره با این حیله توانست از میان آن دیوانه ها به سلامت فرار کند.

     منبع : پارس ناز

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی شنبه 25 شهریور 1396 09:29 ق.ظ نظرات ()

    داستان جالب و خواندنی از زندگی چرچیل

    مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
    داستان جالب و خواندنی از زندگی چرچیل

    داستان جالب و خواندنی از زندگی چرچیل 

    چرچیل یکی از شخصیت های سیاسی ماندگار تاریخ هست که از وی داستان ها و جملات قصار بسیار به جای مانده هست. چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود مینویسد:

     

    زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند. وقتی به منزل رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم. پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت: من از تو اکثر از این‌ها انتظار داشتم؛

     

    واقعا که مایه ی شرم هست که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری. فکر می کردم پسر من باید زرنگ تر از این‌ها باشد ولی ظاهرا اشتباه می کردم. بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی!

     

    چرچیل می‌نویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم. اول گفتم یکی یکی می توانم از پسشان بر بیایم. آن ها را تنها گیر می آورم و حسابشان را می رسم اما بعد گفتم نه آن ها دوباره با هم متحد می‌شوند و باز من را کتک میزنند. ناگهان فکری به خاطرم رسید! سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم.

     

    وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آن ها حرکت کردم، انها متوجه من نبودند. سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم: هی بچه ها صبر کنید! بعد رفتم کنار آن ها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم. انها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند و تشکر کردند. من گفتم چطور هست با هم دوست باشیم؟ بعد قدم زنان با هم به طرف منزل رفتیم. معلوم بود که کار من انها را خجالت زده کرده بود.

     

    پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم. به واسطه ی دوستی من و آن ها تا پایان سال همه ی از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی‌کرد با من بحث کند.

     

    روزی قضیه را به پدرم گفتم. پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت: آفرین! نظرم نسبت به تو عوض شد. اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟ یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان و عصبانی و انتقام جو. اما امروز تو چه داری؟! یک پدر پیر شاد و سه تا دوست جوان و قدرتمند.

     

    دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر!

    منبع : پارس ناز

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی شنبه 25 شهریور 1396 09:29 ق.ظ نظرات ()

    اشعار زیبا و خواندنی سعید بیابانکی

    مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
    اشعار زیبا و خواندنی سعید بیابانکی

    اشعار زیبا و خواندنی سعید بیابانکی 

    برترین و ناب ترین اشعار خوشگل و خواندنی از شاعر ایرانی سعید بیابانکی برای شما داریم که بسیار خواندنی و دیدنی میباشند. سعید بیابانکی متولد ۱۳۴۷ در خمینی‌شهر شاعر ایرانی هست. او عضو شورای سیاست گذاری جشنواره شعر فجر بوده هست.

     

    نیاکان او اهل منطقه خور و بیابانک نایین اصفهان میباشند و به گونه‌ای به خاندان یغمای جندقی شاعر قرن ۱۳ و حبیب یغمایی شاعر و پژوهشگر معاصر متصل اند. بیابانکی شاعری را از سال ۱۳۶۲ در سن ۱۵ سالگی به تشویق اصغر حاج حیدری شاعر سدهی 

    که مستخدم مدرسه بود آغاز کرد. او در قالب کلاسیک فارسی شعر می‌سراید. وی در حوزه خنده دار نیز اشعاری دارد.

     

    ای نم نم باران چه خبر آن سوی پرچین
    از مزرعه ی گندم و صحرایُ پر از چین
    اینجا همه ی لب تشنه ی یک جرعه بهارند
    ای باد بهاری چه خبر از ده پایین؟
    ای شعر ز ما بگذر و بگذار که امشب
    لختی سر راحت بگذاریم به بالین
    تا مانند غزل فاش شوم بر در و دیوار
    ای کاش که صد تکّه شوی ای دل خونین
    بر جامه ی من بوی تو جا مانده از آن شب
    عمری هست که می ترسم از این باد خبرچین
    هر روز هوالباقی و باقی همه ی دیوار
    نفرین به تو ای کوچه ی نفرین شده، نفرین
    هان کیست که می‌آید و شهنامه و یاهو
    انداخته بر شانه و جا داده به خورجین
    این مرد که کشکولش، سرشار ترانه هست
    این مرد که آورده هزاران گل آمین
    شاید که ببارند بر این کوچه، ملائک
    شاید بگریزند از این منزل، شیاطین
    نّقال نشسته هست کناری و سیاوش
    آرام فرو می چکد از پرده ی چرمین

     منبع : پارس ناز

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی شنبه 25 شهریور 1396 09:27 ق.ظ نظرات ()


    مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
    داستان کوتاه و بسیار تاثیرگذار کوزه ترک خورده

    داستان کوتاه و بسیار تاثیرگذار کوزه ترک خورده 

    خواندن داستان های کوتاه پند آموز میتواند برترین درس های زندگی را برای ما داشته باشد. در این مقاله نیز داستان زیبایی برای شما آورده ایم. 

     

    در افسانه ای هندی آمده هست که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست…چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای منزل اش آب می‌برد.یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر منزل اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

     

    مرد دو سال تمام همین کار را می‌کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای راکه به دلیل انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می‌دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار هست.

     

    کوزه پیر آن قدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : ” از تو معذرت میخواهم. تمام مدتی که از من بهره گیری کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای…فقط نصف تشنگی کسانی راکه در منزل ات منتظرند فرو نشانده ای. “

     

    مرد خندید و گفت: ” وقتی برمی گردیم با توجه به مسیر نگاه کن. ” موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده…سمت خودش… گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.مرد گفت: ” می‌بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر هست؟ من همۀ وقت} می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع بهره گیری کنم.

     

    این طرف جاده بذر سبزیجات و گل اکران کردم و تو هم همه ی وقت و هر روز به انها آب می دادی. به منزل ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی اینکار را بکنی؟


    منبع : پارس ناز

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی شنبه 25 شهریور 1396 09:27 ق.ظ نظرات ()

    داستان زیبا و خواندنی مقام از خود ممنون

    داستان زیبا و خواندنی مقام از خود ممنون

    داستان زیبا و خواندنی مقام از خود ممنون 

    داستان های کوتاه آموزنده میتوانند درس های زیادی به ما دهند تا در زندگی آنها را به کار گیریم،حال برای شما یک داستان جذاب آورده ایم.

     

    مامور بازرسی مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می‌رود و به صاحب سالخورده ی آن میگوید:

     

    باید دامداری ات را برای پیش گیری از کشت مواد مخدربازدید کنم.” دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، میگوید:

     

    “باشه، ولی اونجا نرو.”. مامور فریاد می زنه:”آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم.” بعد هم دستش را می‌برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون میکشد و با افتخار نشان دامدار می‌دهد و اضافه می‌کند:

     

    “اینو می‌بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی…

     

    بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟”

     

    دامدار محترمانه سری تکان میدهد، پوزش می‌خواهد و دنبال کارش می‌رود

     

    کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند میشنود و می‌بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می‌شود، دوان دوان فرار میکند.

     

    به نظر میرسد که مامور راه فراری ندارد و گذشته از اینکه به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها میرساند واز ته دل فریاد می‌کشد:” نشان. نشانت را نشانش بده !”

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
  • محمد محمدی شنبه 25 شهریور 1396 09:26 ق.ظ نظرات ()

    داستان آموزنده و خواندنی ببخشیم و بگذریم

    مجموعه : ادبیات،شعر و داستان‌
    داستان آموزنده و خواندنی ببخشیم و بگذریم

    داستان آموزنده و خواندنی ببخشیم و بگذریم 

    در سری داستان های سایت پارس ناز امروز می‌پردازیم به داستان آموزنده ای با موضوع بخشش و گذشت که بسیار خوشگل هست. 

     

    هنگام برداشت محصول بود. شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پیرمرد کمی ضرر زد.

     

    پیرمرد کینه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصمیم گرفت از حیوان انتقام بگیرد. مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد.

     

    روباه شعله ور در مزرعه به اینطرف و آن طرف می دوید و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش.

     

    در این تعقیب و گریز، گندمزار به خاکستر تبدیل شد…

     

    نتیجه اخلاقی: وقتی کینه به دل گرفته و در پی انتقام هستیم، باید بدانیم آتش این انتقام، دامن خود ما را هم خواهد گرفت!

     

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 2 1 2
خرید لوازم دیجیتال|خرید ساعت مچی |خرید تی شرت | خرید لوازم دیجیتال|خرید ساعت مچی |خرید تیشرت |خرید تی شرت | خرید لباس زیر | خرید لباس زنانه| خرید پوشاک |خرید لوازم جانبی موبایل| خرید لوازم جانبی خودرو